آنیساآنیسا، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

انیسا بهانه زندگی

خاطرات بیمارستان

سلام گل دخترم الان تو اتاقت خوابیدی بعداز دوساعت گریه کردن من فرست نوشتن پیدا کردم خوب منو فرستادن هایریکس و بهم امپول بتاماتازون تزریق کردن واسه این که اگه زود اومدی ریه هات کامل تشکیل شده باشه  کناره من یه خاله دیگه بود که اونم به خاطر بالا بودن قند خونش اورده بودن و از شانس خوب ما اونم 29 هفته بود نی نی نازشم دخمل بود اسمشم اطلس باهم دوست شده بودیم فرداش یکی به اسم پروین که من پر پری میگفتم بهش  اوردن شرایطش مثله من بود ولی اون 30 هفتش بود ما 3 تا باهم دوست شده بودیم قرار بود منو پر پری یه ماه بمونیم ولی مامان اطلس 3 روز بد مرخص شد بگذریم که تو اون مدت چند نفر به جاش اومدن مامانی شب به پرپری یه امپول زدن ازدستش اونم دردش گ...
26 خرداد 1393

روز هایه پراز استرس

سلام مامانی میخوام از روزی شروع کنمم به گفتن که همش خدا خدا میکردم اتفاقی برات نیوفته 1393.1.17ساعت 6صبح کیسه اب مامانی پاره شد و بابایی مارو زود بردبیمارستان تو راه همش دل داری    میدادمنو در حالی که خودش از من بیشتر نگرانتر بودچشاش قرمز شده بود فکر میکرد من نمیفهمم که گریه کرده  حدسم درست بود دکتر هم گفت کیسه پاره شده ولی گفت جایه نگرانی نیست تاوقتی که دردت شروع نشده میتونیم توشکمنت نگه داریمش باید بستری بشی منو با انبو لانس به بیمارستان طالقانی منتقل کردن واز شانس بد من دکترم تو اون بیمارستان عمل نمیکرد هرچه قدر به دکتر گفتم گریه کردم که بریم بیمارستان خودت قبول نمیکرد من گفتم چرا قبول نمیکنی اقایه دکتر گفت بیمارستان ...
24 خرداد 1393

شرمندم

سلام بچه ها شرمنده تو بیمارستان نوشتم کیسه ابم پاره شد ولی دیگه نتونستم ادامه بدم  انیسا خوبه ولی جریان ما طولانی یه روز میام تعریف میکنم فعلن سرم شلوغه
5 خرداد 1393
1